X
تبلیغات
تک بیت

تک بیت
خدایا من در کلبه فقیرانه خویش چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من تو رادارم تو چون خود نداری 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان


باز یادت یـار شبـهای من است

یاد تو درخواب رویای من است

باز در متـن دلم گـل کرده ای

آن گلی که کل دنیای من است

باز نامت را تـــــرنم می کنم

اسم تو محصول سودای من است

گفتگو داری همیشــــــه با دلم

در تبت لبهای گویای من است

درد تو در سینه ام سنگین شده

بی تو اما وای و -ای وای من است

شب شود شمع شب تارم شوی

می شوم پروانه‌،‌این جای من است ؟

لا مروت ! گشته ای هر چیز من

چشم تو فرهنگ زیبای من است

من ندارم در جهان  "همراز " دل

نـام و یـادت راز پیمای من است



همراز ـ زمستان 91




[ چهارشنبه دوم اسفند 1391 ] [ 13:21 ] [ همراز ]





گفتی تو پر از دردی نبود به تو در مانی  

 

درمان منی اما در من تو نمی مانی

 

نذر تو و چشمانت این اشک پر از سوزم

 

با اینکه نگاهم را هرگز تو نمی دانی

 

هم درد منی جانا هم خوب ترین درمان


از کلک خیال خود مرهم تو نمی رانی

 

با بودن تو جانا حاجت به طبیبم نیست


درمان کویر دل هستی که تو بارانی

 



همراز _ بهمن 91




[ چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 ] [ 8:36 ] [ همراز ]

......... بانو این روزها دیگر از غافلگیر شدن هم نمی هراسی ، پشت پنجره

ایستاده ای و من می دانم باز هم در خاطراتت قدم می زنی ، گاهی رنگ رنج

بر لبانت  می نشیند و گاهی سر خوشی رویایی رنـگ ارغوان بـه گو نه ات 

می پاشد و من نظاره گر اندوهت حیرت زده ی این همه صبوری و سکوتت 

می شوم


بانوی بی پروای عشق .......

می ستایمت که عشق را در دل یافته ای و دل را به عشق سپرده ای ، 

می ستایمت که در روزگاران قحطی عشق ، گنجینه ای ناب از عشقی

خالص را نه در ویرانه که در سرای با شکوه دلت به بذل بر یگانه عشقت

 تقدیم کرده ای و هیچ چشم داشتی نداری ، می ستایمت که در چشمانت 

جز رنگ صداقت و دلدادگی پاک نمی بینم و در سکوتت آوایی جز دعا برای 

خوشبختی محبوبت نمی شنوم


بانوی عاشق عشق

مرا شریک لحظه های دلتنگیت کن ، من که نگفته های تو رو می شنوم 

و ننوشته هایت را می خوانم من که پا به پای تو در رویاهایت سیر می کنم ،

 من که عکس رخ یار را در تلألو اشکهایت دیده ام ، من که جوانه های امید را 

که بر شاخه های آرزوهایت رویانده ای نظاره گرم  .......................


بانو ......... من همدرد توأم .........تو این بار مرا دریاب ....................


همراز _ زمستان 91



[ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 ] [ 21:42 ] [ همراز ]
 می رسد از دور .......


آوازی حزین 


ناله ی گنگ زمان


باز هم .....


قصه ی تلخ فراق 


نرم نرمک می گذارد .....


پای بر صبر دلم


تیک تاک ساعت بی رحم سرد


ناله ی تلخ دل بی حاصلم


باز هم دارد ......


حکایت ها زدرد 


خاطرات خواب مانده در غبار


هم نفس با لحظه های زندگی


هم قدم با گام های عمر من


باز هم با دل تنگ


باز هم یاد تو  و چشمه ی اشک


باز آوازی حزین


ناله ی گنگ زمان


یاد و یادت جاودان


یاد و یادت جاودان



همراز _ آذر 91  


[ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 ] [ 15:59 ] [ همراز ]


دلم با یاد تو ، نالان شده باز

خودش همراز و بی همراز همراز


تو محمودی و سلطان دل من

ایازت من شدم ز آغاز آغاز


تو شاهی امر فرما جان سپارم

منم از بهر تو سرباز سرباز


همه در های عالم بسته بینم

به رویت این دلم در باز درباز


خدا را بخت من یاری بفرما

کنم تا سوی او پرواز پرواز


به دیده بینمش وانگه دهم جان

ببیند شد فدا همراز همراز


همراز _ آذر 91



[ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 ] [ 15:16 ] [ همراز ]



امشب با این احساس که هنوز صدای بارونه که توی گوشمه بازم دلم رو


 سپردم به یادت ، می دونی که من عاشق بارونم ، نه بارونی که لابه لای 


شلوغی های دنیا خیست بکنه ، همون بارونی که با تن برگهای پاییزی


 توی پارک آشناست ، 


همون بارونی که عین حریر نرم روی تنت میشینه و جوری نوازشت می کنه


 که متوجه نمیشی خیس شدی ، همون بارونی که ضرباهنگ قشنگش 


حتی خاطرات تلخت رو برات شیرین می کنه ، همون بارونی که توی 


تنهاییهام یاد تو رو تویذهنم مینشونه و دلم رو به غوغا میکشه همون 


بارونی که دوست داری تا قیامت خدا در سکوت بهش گوش بدی ، 


چرا امشب دارم اینا رو مینویسم اونم اینجا نمی دونم ، خبر که داری 


من زیر بارون خیلی دعا میکنم و امشب با این دل بارونی آرزو می کنم 


خواننده ی این متنم تو باشی .........فقط تو

 


همراز - آبان 91

[ سه شنبه هفتم آذر 1391 ] [ 8:11 ] [ همراز ]
 

تو غایب منی و تا چند

بسپارم تو را ...

به دست خدای خویش

هر بار سپردمت

اشکم روان شدو ....

گله کردم زبخت خویش

اما ...........

اما همیشه غایبم !

به رسم دل و صاف و ساده ام

باز هم تو را میسپارم دست خدا

با دل ........

ریش ریش ریش



همراز - پاییز 91

    [ چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 ] [ 12:29 ] [ همراز ]


    عطر و بوی یونجه ها

    بوی سبزه و هوا

    سحر (جادو ) یک نگاه مست

    در سپیدو روشن خدا

    بند از پای دلم گسست

    رو به جاده ای که بود

    تنها و بی صدا

    و در آن سکوت جادویی سرد

    مانده بود یک رد پا 

    رو به خورشید فروزان نگاه تو روان

    گام های یک مست

    که نخورده می و

    از دیدن یک برق نگاه

    رفته تا مرز شکست

    و در آن حالت بی خود شدن

    از این دنیا

    زیر لب با نجوا

    و به یاد گل روی تو در آن غوغا

    سر ببرده است به زیر

    و در گوش نسیم

    با دل لرزانش

    می سپارد گل ناز و همه ی هست تورا

    باز هم دست خدا

    باز هم دست خدا


    همراز _ آبان 91


    [ سه شنبه شانزدهم آبان 1391 ] [ 10:47 ] [ همراز ]



    گفتی خاطراتم را نجوا می کنم آری نجوا می کنم  ، نجوای شقایقی که 

    حتی در دشتی پر از شقایق ها تنها بود ، شقایقی که نه مثل گل آفتابگردان 

    با خورشید دلبری می کرد و نه مثل گل سرخ با چهچه ی بلبل مست 

    می گشت ، شقایقی که شب ها با عطر مرزه می خوابید و روزها شمیم

     یونجه سر مستش می کرد ، شقایقی که رویایش صخره بود و کوهستان ،

    شقایقی که خنکای فلق و سپید روشن آن اورا مجبور می کرد خودش را به 

    آغوش بکشد .شقایقی که عاشق شده بود و محکوم به پنهان کاری ،

     شقایقی که به خاطر گناه ناکرده بارها خود را بازخواست کرد .

    آری نجوای خاطرات ........ خاطراتی که تکرارشان تکرار نفس کشیدن است و 

    تضمین حیات ، خاطراتی که حتی خاک گور هم بعد مردن از آن رنگ می گیرد.


    شاید شاید روزی ........... 


    همراز _ آبان 91


    [ سه شنبه شانزدهم آبان 1391 ] [ 10:25 ] [ همراز ]

    امشب ز درگاهت گله دارم خدایا

    مسکینم و چشم صله دارم خدایا


    میسوزم از داغی که بر جان دارم امشب

    او را که رفته ، آرزو ، آن دارم امشب


    امشب پر از دردم پر از بغض و گلایه

    هم گفته ام رازم عیان هم با کنایه


    امشب دو چشم من وداع خواب کرده

    مرغ دلم را اشک ها بی تاب کرده


    امشب دل دریایی ام طوفان سرد است

    در موج های این دلم آهنگ درد است


    امشب غریبم غربتم را همدمی نیست

    بر زخم های غصه هایم مرهمی نیست


    امشب کنار عشوه ی ماه و ستاره

    ماهم نبود و شد دلم صد پاره پاره


    این شعر را با نام و یاد او سرودم

    با یاد رویش ناله و زاری نمودم 


    هر جا که همراز غمین پا می گذارد

    شوری ز عشق پاک خود جا می گذارد


    همراز_ مهر 91



    [ دوشنبه دهم مهر 1391 ] [ 9:34 ] [ همراز ]

    عشقی عجیب در دل من گیر کرده است

    خورشید خواب مانده و کمی دیر کرده است


    در حسرت شب گیسوی هزار توی تو عزیز

    موی سیاه مرا فلک سفید و پیر کرده است


    خون دل بی حساب خورده ام من برای تو

    آری همین خون دل ، دلم را سیر کرده است


    تا قامتم به تماشای قد تو برخاست ، ناگهان

    هم طاقتم شکسته هم زمنگیر کرده است


    اینجا غروب تلخ و سیاه و غریب و خسته دل

    پیوسته روز و شب به هم مرا دلگیر کرده است


    آن طاق ابروی تو ،  که مرا قبله می نمود

    اینک ببین برانده و دین مرا تکفیر کرده است


    کوچه به کوچه های این شهر خواب زده هنوز

    بیدار کرده دلم را و زنجیری شبگیر کرده است


    آهوی دلم نیست رمیده ولی نگاه گاه گاه تو

    او را دچار حادثه های یک نخجیر کرده است


    همراز گوید از دل صد پاره اش رازهای خود

    بیچاره نام تو را برای دلش تدبیر کرده است


    همراز _ مهر 91



    [ دوشنبه دهم مهر 1391 ] [ 9:20 ] [ همراز ]


    روزگاری بی پروا .......


    صدایت می زدم 


    اما نامت ..........


    این روزها مقدس شده


    زبان که می چرخانم


    اشکهایم صدایت می زنند


    من .......


    زائر شده ام 


    و طواف می کنم 


    هر ثانیه ، با دلم .....


    اسم زیبایت را .........




    همراز _ شهریور 91



    [ چهارشنبه هشتم شهریور 1391 ] [ 12:5 ] [ همراز ]

    بانو ! 


    نه که فراموشت کرده باشم ، نه که حرف هایم را گوش دیگری محرم شده

     باشد ، تنها و تنها به جستجوی خودم بودم و افسوس نیافتم آنچه را 

    می خواستم و اینک آخرین ناله هایم را باز هم با تو به نجوا می نشینم

     



     باران می بارد و من این بار نمی گویم باز باران با ترانه ! چرا که تنها ترانه ای که

    گوش دلم را می نوازد صدای دلنشین تو و کلام آهنگینته .

    باران می بارد و من نمی گویم می خورد بر بام خانه ! چرا که چتر یاد تو بام 

    خانه امگشته و حریر نرم باران دست های نوازشگرت شده اند .


    آری باران می بارد و من با قطره های آن در میان چمن های سبز و تازه 

    جاری میشوم و به دنبال گل  وجودت می گردم تا در پایت آرام بگیرم .


    باران می بارد و من در حسرت قدم های گمشده ات گام بر می دارم تا

     شاید صدایم کنی و من به جای دویدن و دور گشتن به آغوش مهربانت 

    پناه بیاورم


    باز هم باران و کوچه باغ یاد تو و موهای خیس من و بوی یاس ، کاش ..... 

    کاش کوچک بودم ، بچه بودم به دور از چشم های کنجکاو کفش هایم را 

    به عمد در گل  و لای کوچه گم می کردم ، کلاهم را در جیبم می گذاشتم 

    و پا هایم را به دست گل و قطره های باران می سپردم.


    کاش بچه بودم ، خودم را گم می کردم و آب باران که به نوک مو هایم

     می رسید آن را می مکیدم و با دست نم باران را به صورت می مالیدم.


    خودم را گم می کردم تا در کنار جوی باریک آب باران که از کوه سرازیر 

    شده بایستم، چشمهایم را ببندم ، سرم را بالا بگیرم و چکه چکه باران 

    را بر پوستم حس کنم ، 


    خدا را بغل کنم و صدای آب  ، ریزش باران ، صدای جویبار ، جیک جیک

    کنجشک مست باران زده و حتی وک وک قورباغه را را با عمق وجودم 

    بشنوم.


    و در همان هنگام بدانم تو ......... تو نگرانمی ! بدانم که کفش هایم را 

    دیده ای و هنگام دیدنشان از نشانی که برایت گذاشته ام خندیده ای ! 

    چه ناشیانه تورا به دنبال خود می کشم 


    بدانم که رد پاهایم را گرفته ای ، بدانم که از دور به نظاره ام نشسته ای

     و من چهمستانه خود را به ندانستن می زنم هنگامی که حتی صدای پایت 

    را می شنوم ، 


    چه سخت پا فشاری می کنم وقتی دستانم را لمس می کنی و حتی صدای 

    نفس هایت را می شنوم .


    و چه مشتاقم که چشم بگشایم و موهای خیس تو را ببینم و رنگ نگرانی 

    باران شسته را در عمق چشمانت!


    و چه بی پروا در آغوشت گم شوم تا به خیال خود گرم کنی تن سوزانم را 

    که به دست بارن سپرده بودمش تا تو را گول بزنم !



    همراز - فروردین 91




    [ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 ] [ 23:0 ] [ همراز ]
     

     


    عطر خاک باران خورده....

    و نم شبنم

    رنگ سبزه

    و ..............

    جاده ای که بکر مانده

    به خاطر قدمهایت

    همه منتظرند از من ..........

    مژدگانی آمدنت را بگیرند

    نمیدانم نفسم را

    چگونه تقسیم می کنند

    کم است .............

    جانم را هم باید بدهم

    فقط ...... تو .......بیا

     

     

    همراز

     

     

    [ سه شنبه سوم مرداد 1391 ] [ 15:26 ] [ همراز ]

     نمی گویم کاش .......

    همین سر سبزی

    بی حضور سبزت

    چه دلگیر است

    و کویر خشک ..........

    چه نوای طربناکی دارد

    وقتی که ..........

    باد عطر پیراهنت را

    میهمان چشمان من و

    تن تشنه ی کویر می کند

    حتی ریگ ها هم با شمیم تو

    ماندگار کویر شده اند

     

    همراز

     

    [ سه شنبه سوم مرداد 1391 ] [ 15:14 ] [ همراز ]
    .: Weblog Themes By WeblogSkin :.
    درباره وبلاگ

    سلام دراین دنیای هر روز یه رنگ سعی میکنم همیشه یه رنگ باشم با خودم ،باتو ، این وبلاگ فرصتی برای گفتن و شنیدن با کساییه که یا ناشناخته اند یا میخوان در عین ناشناسی حرفهاشونو بزنن ،من همیشه گوشی برای شنیدن دارم ،منتظرتون هستم .