یکشب به این دنیای پر آشوب می آیم

شوخ و شلوغم ساده و محجوب می آیم

 

با بوی سیب و دانه ی گندم به دیدارت

حوری وشم ،رانده شده مغصوب می آیم

 

تا میخورد چشمم به چشمت زار می گریم

از یک نبرد سهمگین ، مغلوب می آ یم

 

با یک بهانه طرد گشتم از بهشت امشب

بی محکمه محکومم و مصلوب می آیم

 

چون عشق من خانه گرفته در زمین من هم

با شوق سوی دلبر محبوب می آیم

 

گرچه فراق از جنت اعلا توانفرساست

 امشب به این دنیای پر آشوب می آیم 

 

( همراز)

94/2/1



تاريخ : سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 11:22 | نویسنده : همراز |
  امشب بهاری گشته ام از شوق سرشارم

  ابری سراسر بغضم و از قطره پربارم

 

 

  چون شبنمم نرم و سبک آزاد می رقصم

  بر سبزه و گل بی دریغ از مهر می بارم

 

 

  امشب کمی شیرین کمی لیلای این شهرم

  فریاد فرهادم من و مجنون دلدارم

 

 

با بوی شب بو مستم و لبریز از احساس

 

 

تا صبح با یادت عریزم ، عالمی دارم 

 

 

  یاد دو چشم تو دلم را کرده پر آشوب

  گویی فراموشم شده از هجر، بیمارم

 

 

  عطر تو پیچیده میان سینه ام یعنی

  داری تو جا دراین دل پر درد غمبارم

 

 

 امشب چو حافظ جان شیرین مژده خواهم داد

  کز در بیایی کم شود غم های بسیارم . 

 

 

   همراز 94/1/2



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ | 11:30 | نویسنده : همراز |
 

دل که می گیرد هوایت بی هوا ،پس میشود
باز شور میگیرد و دل هم ، واپس میشود

دل که میگیرد خدا پا در میانی میکند
تنگ میگیرد در آغوشش ،تو را ،کس میشود

دل که میگیرد برایت آسمان بغض میکند
ابر هم می بارد و حس تو ،بر عکس میشود

دل که میگیرد میان باغ هم باشی ز درد
سبزه و گل پیش چشمت کمتراز خس میشود

دل که میگیرد جهان با هر چه هست
سایه ی منفور یک احساس از ترس میشود

دل که میگیرد دل تنهای همراز تو هم
چون دل شوریده ی عاشق کش شمس میشود



همراز

94/1/13

 



تاريخ : سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:11 | نویسنده : همراز |
 

زیرکم اما دل من ساده است
چون اشارات تو فوق العاده است

در پناه بازوان محکمت
عشق تو به من جسارت داده است

عشق می آید ولی بی اذن ما
آری عشقت اتفاق افتاده است

پیچ های غم همه در پشت سر
و مسیرم تا به تو یک جاده است

من رفیقم ؟منحنی دارد غمم ؟
اوستادم ،عشق یادم داده است

تو به من گفتی که از روز ازل
عشق هم یک مستی بی باده است

 

همراز



تاريخ : سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:9 | نویسنده : همراز |
سال من بی تو تحویل نمی شود که نمی شود
تقویم کهنه هم تبدیل نمی شود که نمی شود


حول حال من چگونه احسن شود بی تو
سوره نخوانده ترتیل نمی شود که نمی شود


یکدم درآ ، بخند ،بهارم ! که بگویمت
با حضور گرمت اشک قندیل نمیشود که نمی شود


دریای دریا دلم ، بخوان من قطره را
بی قطره قطره دریا تشکیل نمی شود که نمی شود


گفتی نگو نمی شود که می شود ،اما
به این دل هیچ آیه ای تنزیل نمیشود که نمی شود



همراز

93/12/28
جزیره کیش

 

 



تاريخ : سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:8 | نویسنده : همراز |
 

گفتی میان چشم هایت
عشقی قدیمی می زند موج
گفتی که آه خسته ات هم
سر می کشد از فرش تا اوج

گفتم که رازم
آتش عشقی عظیم است
سوزانده است
این پیکر زار و نحیفم
هر روز هم
ابستن شعر است اما
نادیده طفلش را و
گویندش عقیم است

همراز

 



تاريخ : سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:7 | نویسنده : همراز |
 

دیدی دلم چگونه بدون بهانه رفت؟
حال خراب دوست بدید و شبانه رفت

دیدی دلم که داشت نشان وفا و عشق
وقتی تورا شناخت بی نشانه رفت

دیدی دلم که عاشق و دیوانه ی تو بود
پرواز کرد و بیخبر از آشیانه رفت

گفتی بهار ، می رسد و فصل عاشقی ست
احساس باغ ، خشک شد و بی جوانه رفت

همراز، " مشق عاشقی " اش می نوشت و حیف
ننوشت حرف آخرش و عالمانه رفت .

همراز

 



تاريخ : سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:6 | نویسنده : همراز |
 

در خیالم چنان نشسته ای که
انگار
از دیروزهای قدیم بوده ای
از همان دیروزهایی که
شاید به دنیا نیامده بودم
از دیروزهایی که
می خواستم اولین کلمات را هجی کنم
شاید اگر آنروزها
به زبانم نمی نهادند
به جای ماما ....
اسم تو جاری می شد
از دیروزهایی که
" دستم بگرفت و پا به پا برد "
و برگشتنم به آغوش تو بود
اگر که
آغوشی دیگر برایم گشوده نمی شد
از دیروزهایی که
قد کشیدم و
الفبای نوشتن تو را
در مکتب عشق آموختم
از دیروزهایی که
عاشق دویدن در باد
با گیسوی پریشان شدم
از دیروزهایی که
عشق را در پستوی دلم پنهان کردم
اری
چنان در دلم نشسته ای
که گویی این
"تو " بوده ای در" من "
چنان که امروز


همراز

 



تاريخ : سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:5 | نویسنده : همراز |
 

همرازم و رازی نهان در سینه دارم
یک دشت احساس و دلی بی کینه دارم

همرازم و مهر سکوتی بر لبم هست
من با سکوتم الفتی دیرینه دارم

امسال شاید "به " شود حال دل من
کنج خراب آباد خود گنجینه دارم

گر چه شدم محکوم چشمان قشنگت
در دولت بیدار تو کا بینه دارم

گشته کویر از دست تو دشت وصالم
با یک نگاهت باغی از سبزینه دا رم

همراز

 



تاريخ : سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:5 | نویسنده : همراز |
 

 



ای برده ز دست من قرارم
جای تو نشسته غم ، کنارم

ای راحت روح ناشکیبم
بیمار توأم تویی طبیبم

ای همدم و مونس شب من
ای باعث هر تاب و تب من

ای بودن تو بهانه ی من
خوش ساز ترین ترانه ی من

این شعر همه حکایت توست
افسانه ی من روایت توست

ناز از تو ولی کشیدن از من
باغ از تو و گل نچیدن از من

صد جاده و پای من پیاده
از تو نظری رسیدن از من

گر عشق زمن عصا طلب کرد
تو سرو بمان خمیدن از من

در بزم وصال و حلقه ی عشق
دل از تو ، به خون تپیدن از من

ای مالک لحظه های دردم
دور تو و آن دلت بگردم

مهرت که نشسته در دل من
حل کرده تمام مشکل من

دلگرمی روز های سردم
سر سبز ز توست باغ زردم

هر گاه به مه نگاهم افتاد
یوسف صفتی به چاهم افتاد

ای ماه شب سیاه و تارم
ای شوکت من ای اعتبارم

یک چند بتاب در شب من
رحمی بنما به حال زارم

آرام دل فگار من باش
برگرد و بمان تو در کنارم

امروز بگیر دست سردم
فردا منشین تو بر مزارم

ای تک گل چار فصل سالم
ای مایه ی راحت و قرارم

بی باده ی چشم های مستت
هر لحظه و روز و شب خمارم

"من شاعر درد های خویشم "
مرهم تو بنه به قلب ریشم

تو یوسفی و دلم ربودی
غم های دل مرا فزودی

از چاه دلم طلوع کردی
"قد قامت " دل رکوع کردی

این عشق ، خدای من عجیب است
رنگ نگه تو هم نجیب است

ای جمله ی خلق ، سینه چاکت
جانم به فدای عشق پاکت

دستم تو بگیر و همدمم باش
زخمی شده ام تو مرهمم باش

همراز
 
94/1/13
 


تاريخ : سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ | 12:40 | نویسنده : همراز |
 

دوستت دارم گلم حاشا چرا

گشته ای راز دلم حاشا چرا

من همه خارم ولی ازلطف حق

گشته ای تو بلبلم حاشا چرا

سین ناپیدای عیدم ! عشق من

سفره آرا سنبلم ! حاشا چرا

راز خاموش نهانم خوش نشین

کرده ای جا در دلم حاشا چرا

من که عمری کنج عزلت داشتم

کوچه های شهر گشته منزلم حاشا چرا

همراز

94/1/10



تاريخ : سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ | 12:38 | نویسنده : همراز |
دلم یک "تو " می خواهد


به دور از "تن "ها


و تنها با تو


من ، من می شوم


"ما "بودن را نمی خواهم


چرا که تو همه ی منی


و بی "تو " .....


من هم "من "نمی شوم

 



همراز

 



تاريخ : سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ | 12:38 | نویسنده : همراز |
بهار دارد می آید .....
اما...
من منتظرم
تو را تحویل بگیرم
نو بهار من ......
هفت سین را چیده ام
و کنار هر سین
خاطره ای از تو
دیوان حافظ را گشوده ام
و فالم چه نیکو شد
"رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید "
و من به مژده
"جان گرامی به باد خواهم داد "
گل من ......
آمدن تو را ......
به خودم و تو تبریک می گویم

همراز

آخرین ساعات سال 93



تاريخ : سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ | 12:36 | نویسنده : همراز |
روزهای پایان سال است و من
شمردم تک تک ثانیه های
" بی تو بودن " را
منتظرم سال نو شود
شاید ......
دمی بفهمم معنی
" بی غم غنودن "را
گفته اند امسال .....
شنبه بغل کرده
نو روز را خوش
منم شنبه ی تو .....
نو روز زیبایم
بغل واکرده ام عمریست
روا مدار که باز هم
تکرار کنم
" بی تو سرودن " را

همراز



تاريخ : سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ | 12:35 | نویسنده : همراز |
من ....... حوا

رانده شده از بهشت

به تاوان هوس های تو ......آدم

 

من ......حوا 

گناه نکرده ی محکوم

 

من حوا 

می گویند تورا فریفته ام

گاهی به دانه ای گندم 

گاهی به سیب ممنوعه

 

اما تو ...آدم

فراموش نکن ....

من عطر سیبم 

و

تلالو گندم

هم هوش می ربایم

هم چشم

 

اما من حوایم .....

که آسیه شدم و 

فرعون را خدا نخواندم

 

من حوایم

مریم شدم و ....

روح خدا در من جان گرفت

 

من حوایم 

خدیجه شدم و .....

شریک دلتنگی های خاتم پیمبران

 

من حوایم ......

فاطمه شدم و ....

همدم تنهایی علی

 

آری آدم ....آدم 

من حوایم

دختر شدم تا دلسوز باشم

همدم پدر شوم و

همراز مادر

 

خواهر شدم 

تا غمخوار برادر شوم

 

 

همسر شدم تا

مایه ی آرامش باشم

 

مادر شدم 

تا عشق بیافرینم

 

من حوایم ........ تجلی عشق

 

من حوایم .....

 من زنم....

من عشقم .....

 

من حوایم ......

 

 

همراز 93/12/12



تاريخ : جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 11:24 | نویسنده : همراز |